تبليغاتX
عاقل ترین دیوونه دنیااا

این بار هم سرخابی ها در صحنه حماسه افریدند البته با گزارش تمام و کمال و چشم گیر جواد خیابانی.

خداوکیلی وقتی فهمیدم این اقای خیابونی  میخواد بازی رو گزارش بکنه بیشتر از نتیجه مساویش ناراحت شدم.

چون این اقا جواد در گزارش کردن هر کاری میکنه از هر چیزی حرف میزنه الا خوده فوتبال و گزارش اون.

مثلا میگه علی کریمی دیریبل زد و چه دریبل زیبایی و از این دیریبلها در بازی فلان هم استفاده کرد و نتیجه گل داد و از این چرت و پرت ها. کل کلامم اینه که به جای اینکه بازی رو گزارش کنه  به وصفه بازی بقیه میپردازه.یا میگه طالب لو چقدر زیبا توپ رو گرفت و مثل دروازه بان های حرفه ای شیرجه زد و اونو مهار کرد و البته هم که اون یک دروازه بان حرفه ایه! حالا مثله دروازه بان های حرفه ای یا خودش حرفه ایه؟! کودومش؟! از یه طرف هم  توپ رفت تا به اون یکی دروازه رسید و یه گل هم زده شد این تازه میگه گلللللللللللللللل...

اون موقع که بازیکن برزیلی وارد زمین شد همچین گفت داره با علی کریمی حرف میزنه و نقشه میچینه انگار چه خبره؟!! یا در مورد تصمیم افشین قطبی در رابطه با سرما خوردگی بازیکن برزیلی...پوف ف ف!!!

نوع گزارشش اصلا مطابق با میل من نیست...از طرفدار های ایشون معذرت میخوام اگه بهشون برخورد ولی نظره دیگه...

از دیدن و دنبال کردن بازی با پدرم لذت میبرم... چون ایشون طرفدار تیم مخالف من هستن... عکس العمل هاشون دیدنیه...

 اوایل من هم که کله ام بو قرمه سبزی میداد  خیلی طرفدار تیم پرسپولیس بودم.همچین داد میزدم ... جیغ میکشیدم... محکم دستمووو میکوبیدم...با دوستا بحث میکردیم اما خدایی چیزیووو نه خراب میکردم و نه پرت میکردم  هر چه که بود در حد شور و هیجانه بازی بود.ولی الان واسه منم تبدیل شده به یه تیم مورد علاقه و به بازی خیلی تفننی نگاه میکنم و دنبالش میکنم و متعصب نیستم... به نقل دوست خوبم کامران منم این عقیده رو دارم:

"الان وقتی یه بازیکن که نه سواد داره و نه هیچ چیز دیگه پولهای میلیاردی میگیره و واسه جیبش بازی میکنه دیگه جایی واسه تعصب نیست .

یادتونه اون قدیما وقتی که دو تیم به عشق مردم بازی میکردن ؟ پولی در کار نبود و عشق به مردم اونا رو میکشوند وسط زمین و مردم هم به عشق بازیکناشون میرفتن استادیوم ولی الان .... وقتی میری ورزشگاه ها و اگه پاستوریزه باشی چیزایی یاد میگیری که .....""

 وای واقعا کسایی که میرن استادیوم من موندم میدونن استادیوم رو با چی مینویسن...؟؟!

اقایون محترم حداقل اگه میرین استادیوم به معنای واقعی بازی رو دنبال کنید نه مثله(خیلی معذرت میخوام از بقیه کسایی که واقعا لایق این تعاریف نیستن...شرمندشونم) وحشی ها به جونه صندلی و در دیوار و پنجره و ماشینها میافتین...

انگار از جایی ازادشون کردن... یا انقدر با خودشون سنگ و کلوخ اوردن انگار اومدن کمک به فلسطینی هااا...

اخه این کارهااا یعنی چی؟! کجای دنیااا این چیزهااا عرفه که بعضی از شما این کار رو میکنید و باعث میشید زندگی بعضی از افراد رو با ندونم کاری هاتون مختل کنید و سلامتی رو ازشون سلب کنید!

ادم وقتی فوتبال های اروپایی رو میبینه کیف میکنه به خدا...ملت همه سرجاشون اعم از خانوم و اقا نشستن و تیم مورده علاقشون رو مودبانه  و با احترام تشویق میکنن... فاصله اشونم تا زمین دو متر دیگه... فکر نکنم بیشتر باشه...اینطور که دیده من بهم اجازه داده و تخمین زدم...اونوقت ما ... یه شصت متر از زمین دورن... بعد با حصار و میله  هم گرفتن دورشون رو تازه بازم جوابگووو نیست...

بازی هم که تموم میشه تازه جنگ جهانیشون شروع میشه...میریزن بیرون و اموال مردم و درب و داغون میکنن...اگه جرات داری برو بیرون... یا ماشینت رو بزار بیرون...!!!

ای بابا... درد ما که یکی دوتا نیست و این قصه هااا هم دیگه قدیمی شده... ملت گوششون و چششون از این چیزااا پره...

حالا من هی هرچی بیام بگم فلان یا بگم بهمان... اونی که بخواد کاره خودش رو بکنه میکنه...میگن کرم از ریشه درخته... وقتی از همون اول یاد نگرفته دیگه وقتی میوه شد فایده ای نداره....

اینم از فرهنگ فوتبال ایران و ایرانی!

 پی نوشت: حالم زیاد خوب نیست...باید مینوشتم...!

نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


من تا میام یه مدت مثل بچه ادم به روال عادی خودم بنویسم  باید یه چیزی اوار بشه رو سرم...

خب تلفن به حمد و توفیق الهی همچنان یه طرفه است ولی با اعمال شاقه و زیرکانه و همچنین موذیانه دولت جنایتکار ندا توانستیم اون یکی خط تلفن رو به خط اتاق به وصلیم...(ها...ها...هااا...)...متاسفانه چون در تنبیه به سر میبریم هیچ گونه تماسی برایمان میسر نیست....

اینم به این خاطر این کار رو کردم چون انقدر که با خودم کلنجار رفتم که توی این مدت برم کافی نت هیچ جوره تو کتم نمیرفت.

یادمه یه زمانی خیلی پایه کافی نت بودم... نمیدونم چرااا هااا؟؟!!! از بس خر بودم بلانسبت شما... ولی خب...

الان دیگه اوضاع خیلی فرق کرده... محیط کافی نت هااا اغلب مثل قبل نیست و انتظاری نمیشه بیش از این ازش داشت چون عمومیه...

یکی دیگه اینکه... سیستم خوده ادم یه چیزی دیگه است....

تمرکز و یا ذهنیاتم شاید با این حالات به وجود بیاد... غیر از این شاید برای جمع بندی کلامم باید وقت بزارم.

خب اینا هم نمونه هایی از مشکلاتی هست در مواقع اضطراری...(مثلا).

 حدود یه هفته کمتر از ماه مبارک رمضون مونده ما هم که زیاد نتونستیم از برکاتش برخورددار بشیم ولی از برکاته صدا و سیمای عزیز بسیار برخوردار شدیم...قرار شده منم برم یه بیلط رفت و برگشت متروی تهران رو واسه برزخ بگیرم...(هررر..هرر).والا ما سوار مترووو شدیم از این خبرااا نبوددااا... شایدم بود و ما گرد جهان میگشتیم... هاا؟؟؟. انگار برزخ دوتا کوچه بالاتره که هر وقت دلت خواست بری و بیای... ای بابا ...هی هر چی میخوام خودمو واسه نقد کردن این فیلمااا نگه دارم ولی نمیتونم انگار... از همون اول انگار معلوم بود چه خبره... ولی از همه کانال های سیما" مثل هیچ کس" بدش نیست...رضا عطاران هم مثلا طنز درست کرده ولی خب نمیشه هم ردش کرد چون اینم مثل داداشی یه جورایی واقعیاته جامعه رو به تصویر کشیدن...

 ادم یه مدت... حتی کوتاه اگه نت نباشه و جاهایی رو که میخواد نره چقدر بعدش که میاد و اون جاها رو میبینه خوندنش براش سخته...

ادم احساس میکنه هر چی وقت بزاره کمه...

 به سلامتی و میمنت و مبارکی جناب دکتر احمدی نژاد در نیویورک  ما رو سر افراز کردن ن ن!...چقدر استقبال گرم از ایشون شدددد...واقعااا ما سرافرازیم... باید افتخار کنیم...

وای ی ی من به شخصه برای خودم متاسفم که رییس جمهور مملکتم یه همچین ادمیه که انقدر دروغ گوووست...

تابستون هم که گذشت... پاییز هم اومد... چشم رو هم بزاریم شده باز بهار...اینا همه عمره که میره...

خب ما بریم دیگه اومدیم یه سوک سوک بکنیم و ببینیم دنیااا دست کی میباشد!

 پی نوشت: وبلاگ های همتون رو زیر نظر دارم و به همتون سر میزنم. منتها به علت کمبود وقت اگه کامنتی ندادم به این معنا نیست که نیومدم.پس ببخشین دیگه!

نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


گویااا این تلفن خونه ما قرار نیست به حمد و توفیق الهی قطع و مسدود شود!

اخه 3 روز پیش تلفن زدن گفتن 48 ساعت دیگه قطع میشه! الان سه روز شده ولی فکر کنم هنوز 48 ساعت نشده...قضیه پارسال قطعی موبایلامونه!!!(هر ...هر...)...

کمی زیرک میشم و مرموز و ارام به سمت مادر گرامی میروم و خودم را به صورت او نزدیک میکنم و با صدای اروم و نازک و شیطنت امیز میگم مامانی ی ی...جونه ندااا راستش رو بگووو قبض تلفن رو پرداخت کردی؟؟!

مامان میگه نه! بهش میگم مطمئنی؟!! مامانم یه جور نگام میکنه میگه دختر اخه یکم فکر کن! من روزه ام!!!!

راست میگه اخه... من چرا انقدر پروووو ام...ادم روزه که دروغ و کلک نمیزنه که... اونم مامانیم!

سفره های افطاری رو خیلی دوست دارم.چون همیشه مثل قدیم ها همه اعضای خونوادمون دور هم جمع میشیم.به اضافه یه نی نی که امسال علنی بر سر سفره افطار دمار از روزگارمان با شیطنطهاش در میاره.

انشالله سال دیگه یه نی نی دیگه ام به جمعمون اضافه میشه...

این نی نی دومیه خیلی مظلوم به نظر میاد... اونقدر که من پارسال درگیر این نی نی بودم امسال نیستم...

دلم برای نی نی دومی میسوزه...

""دلم واسه نی نی خودمم تنگ شده!... یه عالمه...واسه بوسیدنش!... بغل کردنش ش ش!...""

یه چند روزی هست که یه دو سه تا وبلاگ خیلی توپ پیدا کردم... البته از نظره خودم محشره.

البته یکیشون رو که خیلی خیلی دوست دارم.

کلی عاشق نوشته هاش شدم و کلی دوستش دارم... با نوشته های این وبلاگ نویس من کلی احساس های قشنگ قشنگ پیدا کردم...یه جورایی خیلی از چیزهای من و ذهنیت هام رو تغییر داد... خیلی از لحاظ روحیه ای خودم رو نزدیک و در جای نویسنده اش میدونم... و حتی گاها با تعاریفش ته دلم قند اب میشه و خودم رو تصور میکنم...از همین جااا به این وبلاگ نویس تبریک میگم که باعث تغییر من شد و همینطور میبوسمش...

اصلا من و تو(اجالتا جسارت نباشه)ولی ما به خدا وبلاگ نمینویسیم...

خیلی وقت پیش قبل از این که من اصلا سر از اینجا ها در بیارم نظرم در مورد وبلاگ و وبلاگ نویسی تغییر کرده بود و در این باره هم با یکی از دوستان صحبت کردیم و هر دو به یک نتیجه رسیدیم...واقعاا ما وبلاگ نمینویسیم...حتی بهزاد هم دیگه مثل قدیم نمینویسه...از خودم خجالت میکشم که خودم رو صرفااا وبلاگ نویس تلقی کنم... البته... مطلب داره!من به نظر دیگران احترام میزارم و اینجا مطرح میکنم که این یک نظر شخصیه و وبلاگ هم یک مکان شخصی نویس هست و هر کی هر جور دلش میخواد مینویسه.پس خواهشااا گارد نگیرید.این نظره من بود در مورد وبلاگ ها...

 امشب بله بروون یا همون مهر برون یک بنده خدایی هستش...خدا انشاالله که واسشون خوش بخواد و خوشبختشون کنه.

میگم که شوهر هم واسه بعضی از دختر خانومای گرام بد چیزی شده هااا(بد چیزی به معنای خوب ب ب)...

ملت چه کارا که نمیکنن... اینجوریش رو دیگه ندیده بودیم والا...خدا نصیب نکنه!(هرر...هررر)...

 خیلی دلم میخواست فردا جایی بودم که باید میبودم...اخ لعنت به این لحظات و در بند بودن هااا...

وای امان از این پشه کورهای بد مسب... خدایااا قربونت برم اخه این موجود بی خاصیت کثیف رو که اسایش رو از ما اشرف مخلوقات میگیره چیه که افریدی؟!!

 اوووووووم م م م...

 فکر شو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم...با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم...من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بی قرار...فرصت خوبه انتقام از لحظه های انتظار...فکرشو کن دستهای من با قلب تو جون بگیره...دل بی قراره تو تو سینه ارووم بگیره...نه ساعتی باشه  که شب سر برسه و تموم بشه...

نه هیچ کسی سر برسه ثانیه ای حروم بشه...(عجب فاز مثبت میده این هااا)...

در اخر خیلی خوشحالم از این احساس قشنگی که دارم...

پی نوشت: با دربه دری این پست و انداختم بالا...اوف ف ف!!! 

نطقمان تمامید...

 

 

 

نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


 یکسال گذشت...به سادگی گفتن یک... من یک وبلاگ دارم...

من وبلاگم را دوست میدارم ولی از ان پس... همان پس که پس فردا بود...همان فردااا که برای گشایشش دل در دلم نبود... دیگر برایم مثل نوشته های کاغذینم جذاب نیست. اگرچه که باز هم دلنوشته هایم بی شک  با ذوقی دوچندان نوشته میشوند...اما برایم معنای دیگر میدهد...برایم خیلی از مسائل بی مفهموم و بی اهمیت شد...دلیلش بی شک تغییر ذهنیت و نگاه کردن از بعد دیگر است...

اولین مطلب:

هدف... هدفت چیست؟؟؟

خوب شد هدفی داشتم وگرنه معلوم نبود به کدامین ناکجا اباددد سر در می اوردم....

عاقل ترین دیوونه دنیااا نامی بود که بی مهبا بر سر زبانی امد و شاید برای شوخی بوددد اما برایم ارزشی داشت که هنوز هم دارد... عاقل ترین دیوونه دنیااا اسمش را در هوا قاپید و ان را از ان خود کرد تا که روزی همچون امروز در مورد خود سخن گوید...دربه در بودن پیشه اش بود ولی با گذر زمان ساکن شد...

گاه از دله تنگش گاه از زمانه و بیداد از روزگار و گاهااا برای تو و امثال تو...شبها در تاریکی  و تنهایی خویش انگشتانش بر روی صفحه کیبورد به رقص در میامدند و با اهنگی دلنواز انها را لمس میکردند تا که دلنوشته هایش را هک کند...

نمیدانم ایا ان دیوانه هنوز عاقل است؟ یا ان عاقل دیوانه؟

چقدر تغییر کرده و چقدر متفاوت شده؟

کدام رهگذرانش هنوز از باغ دلتنگیش عبور میکنند؟

 دوست داشتم در مورد اولین رهگذرانم سخن از دل بگم اما ...

اما باز در خلوت شب خود سکنا میگزینم و سکوت را بر لبهای خود جاری میکنم و در میهمانی خلوت خود با فی البداهه هایم پایکوبی میکنم...

سر درد امانم را بریده... ذول زدن بر این صفحه نورانی چشمانم را از حدقه در اورده...

تنها هدف از این هذیونهای شبانه چیزی بیش از یک اخطار و یا شاید خوشحالی شایدم تبریک شایدم تاسف نبود...

یکسال گذشت که من به طور ثابت در جایی برای خود در دنیای مجازی جایی به غیر از کاغذ و قلم هایم قلم زدم. تجربه بدی نیست... ولی به حرفهای سابقم که فکر میکنم بر این باورم که کاغذهایم برایم بویی دگر دارند...شاید ان لحظه رضایت خاطرم از اینجا چیز دیگری بود ولی با گذشت یکسال بعضی چیزها را که در ان نوشته های کاغذین پیدا میکنم در اینجا نیست...

در هر حال از تمامیه رهگذرانم... دوستان... رفقااا... هملاگی ها... همه و همه تشکر میکنم که با من بودن.

 پی نوشت1: هذیونهای شبانه ام را همیشه دوست داشتم و دارم...هرچند بی معنا و مفهوم و یا برای کسانی تمسخر امیز...اما این منم که دوست میدارم...

پی نوشت 2: هنوز در پی اون هستم که یکی از دست من از خیلی وقت پیش ها دلخوره. نمیدونم هنوز اینجا میاد یا نه... ولی اگه میای ببخش...

پی نوشت 3: تلفن  اصلی خونه قطع میشه. چون اون خط خونه هم به اینجا ارتباطی نداره پس استفاده از اون لا ممکنه. پس در این مدت انااا لاموجود.گاها سعی میکنم از کافی نت پیگیری کنم.هرچند که ما به دیار فراموش شدگان سپرده شدیم...

بدرووود...

نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


از اونجایی که ما در مملکتی همچون ایران زندگی میکنیم و این کشور از هر لحاظ غنی و بی نیاز است .شخص شخیص بنده بر این امدم تا پستی به این عنوان رو مطرح کنم!

البته من حقیر چه به این تعاریف!!!

من نمیدونم ماها چرا انقدر توقع داریم اخه؟

مملکت به این خوبی...پر از رفاه و اسایش...از ازادی و بی پروا حرف زدن که دیگه نگووو... مملکتی که ملتش اصلا نمیدونن قصاص چیه! و با حضور پلیس کاملا احساس امنیت میکنن...خلاصه فقط یکم سختی داریم که اصلا به چشم نمیاد واقعا من خجالت میکشم از بازگو کردنشون:

فقط تنها سختیمون اینه که یکمی تحریم شدیم...یکمم بعضیااا رو به عنوان اراذل اوباش به دار میکشن... یه ذره هم برق نداریم... یکمم برقمون نرخش گرون شده...یه ذره هم گاهاا اب نداریم....کم کم قراره یارانه ها هم برداشته بشه...یواش یواش اموال خودت رو هم از خودت میگیرن با طرح های بسیار خوب ملی! یکم سختی هم که داریم حضور این پلیس های امنیتیه که ما از شدت شوق دیدارشون در سطح شهر قلبمون به تپش می افته... که گاها مترسیم کار دستمون بده راهیه بیمارستانهای بسیار عالی بشیم که فرقی با سلاخ خونه نداره...همش یکمه هااا!!!

اخه ما داریم کجا زندگی میکنیم؟!!

یه جایی که همش فریادهامون شده سکوت و نطقمون هم در نمیاد...

ایران و ایرانی فقط از اون اوایل اسمش خوب در رفته...بقیه اش ول معطل...

ادم میخواد بیاد بشینه اینجا دو کلوم حرف بزنه که هی فرت و فرت این برق میره... تازه یه حس نوشتن تو رو گرفته... هنوز پاور رو نزدی برق رفت...ولش میکنی ... بی برقی رو تحمل میکنی ... ساعت نشون میده که باید اماده  بشی بری کلاس...ساعت 8 شبه بر میگردی خونه میبینی بازم برق نیست...ای ی ی ی خونتون خراب...پس این چه وضعیه؟؟؟ دلشون خوشه واسه ملت زندگی درست کردن...؟؟؟!

کل اروپا یه بار در سال برق رو برای یه لحظه کوتاه قطع میکنن فقط و فقط برای بزرگداشت ادیسون... نیستن که ببینن ما ایرانی جماعت ها هر روز و هر شب به یاد ادیسون هستیم و براش شمع روشن میکنیم و بزرگش میداریم...نیستن که ببینن ما هر روز و هر ساعت دهنمان با الفاظ بسیار شیرین به روح سران عطر اگین میشود...

 

فردا هم که واسه ایران اولین روز از ماه مبارک رمضون هستش...واسه ایران...

بیچاره مردم ایران... تمام سال روزه هستن...همچین شرایطشون جوره که ترجیح میدن روزه بگیرن بعد ماه رمضونشون رو بزارن واسه روزهای نگرفته شون تا جبران بشه... یه جورایی عکس قضیه است...

چهارده میلیون از مردم ایران زیر خط فقر زندگی میکنن... این یعنی چی؟! یعنی مرگ... یعنی تاسف...

من نمیدونم اینایی که میگن هر جا بری اسمون یه رنگ چرا ماه رمضون اسمون ایران با جاهای دیگه فرق میکنه براشون؟؟؟  نیست ماه ما با ماه بقیه کشورااا فرق میکنه رو این حسابه... اه ... من چقدر خنگم که نمیفهمم !ولی نمیدونم چرا عید فطرامون یه روزمیشه با همون کشورا... اونم حتما از عجایبه خلقته... جلل الخالق...هر ادم خنگی هم بره اسمون رو نگاه کنه میفهمه ماه چند روزه است...حالا بگذریم... یکی قرارداد داره از ایرانی ها که گناهاشون رو به گردن میگیره...

و اما سیما و فیلماش...

از اونجایی که بوش میاددد فیلم هااا معلوم هستن که از چه قرارن...

وای وای وای... بدترین طرز ممکن برای خاتمه دادن به یک فیلم این ترانه مادری بود... خدا نصیب نکنه...الهی شکر که تموم شد. من نمیدونم نویسنده و کارگردان این فیلم چی پیش خودشون فکر کرده بودن یا ملت ایران رو چی فرض کرده بودن؟!...

فیلم های ماه رمضون  هم که  یکی از یکی پر ملات تر...یکیش تو مایه های اغما و پیامک از دیار یاغی(باقی) هستش... اون یکی هم که اب و بستن بهش... کانال سه هم رضا عطاران هستش.. اینووو میشه وقت براش گذاشت...

 از الان لحظه شماری میکنم واسه شنیدن" ربنااا"...

                                                 اینم از مملکت گل و بلبل مااا... حالش و ببر!

 

پی نوشت 1:هم اکنون مشاور و دادگر عموم شده ایم!

پی نوشت 2: هر چی واسه حذر کردن از بعضی هااا یابو اب میدیم میبینیم ای بابا از یه جای دیگه هم مانندی کنه بر ما ماندگار شده اند!(جریان همون در و پنجره است)...

پی نوشت3: واسه یه بنده خدااا خیلی دعا کنید.مرسی...

پی نوشت ۴: این پست یک شب قبل از تاریخ مقرر نوشته شده... از انجا که ما حق استفاده بهینه از نت را در کشور عزیزمان نداریم...مجبور شدیم این پست را به دور از تاریخ مقرر به اپ برسانیم!

نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


حس قشنگی بود...

چه شبهایی که به  یادش گریه کردم!

طنین صداش توی گوشم میپیچه!

.... عادت کردم بهش بگم... میگم بهش!

حس ارامش توی وجودم تلالو میکرد!

خیلی اتفاقا افتاده!!!

خدایا حس من دروغ نیست!

از این کارا انقدر متنفرم م م ... میزنم همه چیز و داغون میکنمااا!!!

تو میدونی من در خریت تا ندارم... سر به سرم نزارااا... حوصله ندارم....

هر جفتمون عزا گرفتیم!!!

گفتم بهش... گفتم بهش از احساسم... از اون چیزی که توی وجودم بود.... اخیش ش ش راحت شدم!

خیلی زیاد...اخه اون چیزی که فکر میکردم و شک داشتم اشتباه بود!

من به عشقت حریص تر شدم!!!

خدای من تو را قسم... به حرمت شکوه غم...

حوصلم سر رفت... چرا زنگ نمیزنی پس!!!

احتمالا دارم عاشقت میشم...

رفته دبی اقامت کانادا رو بگیره!

آخی...من و تو و اون... سه تایی باهم؟؟! چه روزی بود...همون ادما...

عشق و دوست داشتن زوری نیست که!!!

تو حق انتخاب داری... من این حق رو به تو میدم...!

ای دریغ از عمر رفته...

تو انتخابت رو مدتها پیش کردی!!!

خیلی وقت میشه که باهات حرف نزدم...

الان خیلی بهت نیاز دارم...

چرا تلفنت فقط منو نمیگیره ایا؟؟؟!... فقط من!!!

چی بگم که خیلی تنهام!

چرا هیچ خبری ازت نیست!

وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه!

وقتی نیستی هر چی اشک تو چشامه!

کجا برم خدایاااا؟؟؟ به کی بگممم غممم رااا؟!!!

خیلی دلم برات تنگ شده!!!

چقدر اومده قبض موبایلت؟؟!!!...... تومان ن ن ن ...

به یغما رفت؟؟؟

عشق رو دوست داری؟؟؟

بهش ایمان داری مگه نه؟؟؟!

دلم براش یه ذره شده!!!

واسه من که خیلی سخت بود...

دو ماه میشه که با هم درست حرف نزدیم...

هیچ جوره باهاش تماس ندارم... نه تل .... نه میل... نه چت... نه هزار کوفت و زهرمار...

با تو من عاشق ترم... دیوونه ترم!

 ببخشید وابسته ات شدم... چرا؟؟!

عشق هدیه ای است از طرف خدا...یادت باشه!!!

عاشق شده دل ... دله پریشونم...

یه وقت پا نشی بیای اینجاهااا...

احساس میکنم که باید فردا ببینمت!!!

دارم میترکم.!

روزی که هیچ وقت فراموش نمیکنم!

مهتاب ب ب ب.... امشب دلم تنگه!!!

تو به خاطره من.....!!!

یه روز باور نکردنی...

.... مرداد؟!! وا ا ا ا...

دلم اتیشه از تنها کسی که دوستش داشتم...!!!

امشبم دلم هواییه!

...WOowOoW!!! Happy valentine… love is not only made for lovers and…

راه افتادیااا... بزنم به تخته ه ه.... بابا ایولااا دست ما رو هم بگیررر...

الاغ بی خاصیت...دلم برات تنگ شده جونم... میخوام......

یادته اولین لحظه دیدار... قسم خوردیم برای هم بشیم یار؟؟!!

ولیکن تا شدم رام تو رفتی... گذاشتی منو با دلم گرفتار!!!

چی یادم رفته؟؟؟ یادت نیست!!!

یادم هست ت ت... یادت نیستتتت...

گل سنگم... چی بگم از دل تنگم؟!!

فردااا... امروز ز ز...

خلاصه ما رو باش که عاشق عشق تو شدیم.... ما رو باش ش ش شما رو باش!

ببخشید عشق چیه؟!!!

همون که الاغ ازش بالا میره یا اونی که  میخورتش؟!!

ببخشید شما منو دوست داری؟؟؟

دیگه نداری؟ همونی که من دارم و تو نداری؟؟!!!

حالا که اشکالی نداره...

یه روز دیرتر...

یه بد کیز یا یه هات کیز...؟؟؟

من تو رو میخوام...

باز زدی تو خط جینگولک بازی...

ای بی جنبه؟؟!!! واقعا راست میگی... به این سادگی ها نیست که...

حرارت انگشتای دستش...

میای با هم بریم قدم بزنیم؟؟؟ دست تو دست و شون به شون؟!!!

قرارمون یادت نره... دیر نکنی منتظرم م م ...

خوابیدی باز؟!!!

فکر میکنی چه حالیم؟؟؟خیلی خوشحال؟!! خوشحال بودم...

امروزم شد اخرش اشک...

همش همینه... مدت هاست عادت کردم...

نمیزارم بفهمی...چه دلیلی داره!!!

مهمه؟!! دیدم چقدر مهم بود... مهم حواس پرتیت بوددد...

به دیدن من بیا مهتاب در اومد... بیا عزیزم بیااا صبرم سر اومد...

کجا خالی کنم این همه احساس رو؟؟؟ بفهم م م ...

 قرارمون ساعت ۰۰:۰۰

این هم نیز میگذرددد....

ببخشید...

راستی چی شد؟ چطوری شد؟؟؟ اینجوری عاشقت شدم؟؟!!!

بدون شرح!

پی نوشت:       لحظه ها خاطره اند...
                               زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا 


میگن اینجا بنویس تا بلکم نوشتن نشانه ای از زنده بودن تو باشه...

 ولی اخه چه فرقی میکنه؟؟!

چه زنده چه...

6 ماه به راحتی یه اب خوردن از سال گذشت...

من که اصلا نفهمیدم امسال چطوری رفت تا الانش...

از تابستونش که هیچی نفهمیدم...

خریت های ناتمومم رو وقتی به یاد میارم دوست دارم که نباشه وجودم...

فرصت های از دست رفته...همه و همه...

اصلا غیر قابل تصور بود...

اخرش چی شد؟ شد یه هفته کسالت...اه...

حدود یک ماه دیگه تا اخر تابستون سال 87 مونده...

12 شهریور هم که ماه رمضون میشه و اصلا حال و هوای تابستون یه جوری میشه...

و تابستون دیگه مزه تابستون نمیده...

حوصله سفر کردن  ندارم... ولی از یه طرف دوست دارم یه سفر توپ  برم منتها یه جای خیلی دوررررر...

یه کسی باز سر و کله اش تو زندگیم پیدا شده...اسمش رو نمیشه گذاشت دوست... چون لایق نیست...

گوشیم سایلنت سایلنته... تحمل صدای ویبرش رو هم ندارم...

الان شب نیمه شعبانه...

ملت ریختن تو کوچه و خیابون...

نیمه شعبان زیاد بیرون نمیرم... از بس شلوغه و مزخرف...ترقه میزنن... شلوغ بازی در میارن... و ترافیکه...ملت چه خرج هایی که نمیکنن... ای کاش یک ذره از این خرج ها رو میدادن به یه چهار تا مستحق که واقعا نیاز دارن نه میکنن شیرینی و شربت و بعد میدن به یه چهار تا گردن کلفت که واسه چش چرونی و لاشی بازی اومدن بیرون...ای کاش شعور و فرهنگ این رو هم داشتن که اگه چیزی میریزن تو حلقشون بعد ظروفش رو تو خیابون ول ندن. بریزن سطل اشغال...من مخالف با شور و شادی نیستم... ولی ای کاش درست...

موسم نیم سوز شد... جدید گرفتم... با این جدیده زیاد حال نمیکنم... قبلیه قرمز بود.. اصل حال بود... این یکی نه زیاد...

فکرای خیلی زیادی تو ذهن سرشارم وول ووول میخورن...امید به سامان هر کدومشون...

ماه گرفتگیه... فکر کن!!! ماه بگیره ه ه ه!!!... میدونم که میدونی...

                                                                                        "" در اخر من زنده ام""

 

پی نوشت: از دوستای عزیزم که همیشه  یاده من بودن ولطفشون شامل حال من هست اول یه عذر خواهی بدهکارم. از اینکه نتونستم به تماس هاشون.یا ایمیل و اف هاشون جواب بدم شرمنده ام...

پی نوشت 2: طائل عزیز من هم منتظر میل شما بودم .الان چک کردم...بله رسیده ممنونم...

نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا 


 

از یکی از نزدیکان در موردش شنیده بودم...

در مورد خودش...

رفتارش...

قیافه اش...

صداش...

نوع پوشش و ظاهرش...

کلا تا لحظه ای که ندیده بودمش واسم یه چیزه خیلی تصنعی به نظر میرسید و یه جورایی خیلی غیر قابل تصور...خب تا حالا انقدر نزدیک برخورد نکرده بودم و یا حتی تا به حال بهش  عمیق فکر نکرده بودم...

وقتی که ازش صحبت میشد طبق معمول خندم میگرفت و میگفتم  این چرندیات چیه بابا مگه میشه اخه؟؟!!!

اما بر خلاف تصوراتم و برخلافه چیزی که فکر میکردم دیدم بله... میشه! اونم چه شدنی و چرند نیست بلکه حقیقته!

حقیقت یک وجود...وجودی که از همه چیز به نحوی رونده شد و شاید در نگاه اول و لحظه اول چندش اور و غیر قابل تصورباشه وشایدم قبولش یکم دشوار ولی وقتی بهش فکر میکنی  و در لحظه لمسش میکنی میبینی در وهله اول اونم مثله تو ادمه و اون هم یکیه مثله منو و امثال تو. ولی به خاطر  یه جورنقص در وجودش جامعه ما اینطور باهاش برخورد میکنه و مجبورش کرده که هویت خودش رو گم کنه و به بیراهه کشیده بشه...

و طوری به بد راهه کشیده بشه که چشم هر پلیدی به روی اون بازه بشه...

متاسفم واقعا...

یک هیکل کاملا خانومانه...

ظاهری کاملا زنانه...

از دور که بهش نگاه میکردم به خودم این اجازه رو نمیدادم که نزدیکش بشم...

احساس میکردم با نگاهم بهش توهین میکنم...یا اون رو تحقیر میکنم...

احساس میکردم اونم احساس داره و از ناچاری به این راه کشیده شده...

نمیدونم شاید خنده دار باشه ولی من هیچ نگاه بد و یا حتی لحن بدی مثله دیگرون نسبت بهش نداشتم...

احساس میکردم در وجوده غریبه اش یه وجوده اشنا پنهان شده...وجودی که هیچکس درکش نکرد... هیچکس اون رو نفهمید و بهش کمک نکرد...و نتیجه اش این شد که الان کنار خیابون میبینمش و اهی از ته دل میکشم و همش میگم چرا؟؟؟غلط فکر نکنید احساسم ترحم نیست...

با این وجود میخواستم واقعا ببینمش تا تصورات خودم رو پاک کنم و با حقیقت کنار بیام...

در یک نگاه... فقط یک نگاه... اونقدر برام سخت بود که نمیتونستم خیره کنان نگاش کنم یا بروبر نگاش کنم هر چند که واسه اون فرقی نمیکرد ولی یه چیزی تو وجوده خودم این اجازه رو از من میگرفت!

یک هیکل و ظاهر کاملا خانومانه...

ولی ابروهای پهن و پوست واقعا کدر و کلفت مردونه...

ارایش خیلی زشت و فجیع و غلیظ و غیر عادی...

دستها و صورت زمخت و مردونه... ولی هیکل ظریف یک زن...

روسری و چادر مشکی... شلوار لی یخی...

جوراب سفید و یک دمپایی سفید...

و حرکات غیر عادی...

و نگاهای بد اطرافیان...

قبول دارم و قبول میکنم که این با این وضعیتش سعی داره نگاه های هرزه و کثیف و هوس ران جنس مخالف  (ولی انگار هم جنس خودش رو) رو به خودش جلب کنه ولی مطمئنم که از سره ناچاری و ترد شدگیه...

بارها و بارها شده که تو مجله ها و روزنامه ها و مطالب گوناگون در مورد کسانی که دو جنسی بودن خوندم و هر کدوم که توان مالیه بالایی داشتم به خارج از کشور رفتن و هویت ناشناخته خودشون رو پیدا کردن و اونایی هم که نداشتن و نتونستن موندن و تحقیرها و نگاه های بد دیگرون رو تحمل کردن و سوختن و ساختن و حمایت خونواده تونست اونا رو پایدار کنه و خیلی ها هم از همه جا رونده شدن و راهی که نباید انتخاب میکردن رو انتخاب کردن...

 

وقتی چراغ های ماشین های جور واجور و بوق های متعدد و حرفهای ناجور رو به عین دیدم هرزگی نگاهاا و لحن کثیف و یه نیازه زشت و تعفن اور حالم و بهم زد و در وجوده خودم لرزیدم و به اندام و وجود یک زن غبطه خوردم  و به خودم گفتم اخه ما داریم کجا زندگی میکنیم؟!...

اخه اونی که راضی میشه با یک همچین شخصی هم خواب بشه...  به چی فکر میکنه؟... فکر میکنه چی در کنارشه و چیووو داره لمس میکنه؟...چه حسی داره؟... در اون لحظه چه چیز اون رو راضی میکنه؟ یعنی فقط ارضای نیازه درونیش براش کافیه؟؟؟

اخ...

اخ که از این همه بی حرمتی و بی حمایتی و هرزگی حالم به هم میخوره...

اون روز وقتی این موضوع رو به عین دیدم مو به بدنم سیخ شد...

دلم پر بود  صرفااا نه به خاطر این موضوع  بلکه به خاطر وجود خودم که به عنوان یک دختر جوون ایرونی در اینجا همیشه باید واسه یک نیاز پل باشه و خیلی از حرمت ها شکسته بشه...اگه بخوام در موردش حرف بزنم وقت میبره و از بحث خارج میشه و به جای دیگه کشیده میشه.تا همین جا کافیه. شاید بعدها گفتم در موردش.

 ولی امیدوارم روزی برسه که با همچین مشکلاتی و همچین موضوعاتی در جامعه به خوبی رفتار بشه و از اشخاص این چنینی که هویت خودشون رو ندارن حمایت بشه.

نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


دقیقه هاست نشستم جلوی کامپیوترم و یه بستنی سالارگرفتم دستم و با ولع کودکی نوش جانش میکنم...

با هر یه لیسی که بهش میزنم چشمم به صفحه سفید جلوم می افته و هی با خودم افکارم رو ترسیم میکنم ...

سراغ لیس بعدی که میرم افکاره بعدی جای افکار قبلی رو میگیرن ودیگه روی صفحه سفید خبری از افکار قبلی نیست...

سراغ لیس بعدی که میرم با خودم فکر میکنم من چقدر کارها و برنامه ها دارم که باید انجام بدم. ..

بستنی رو میارم جلوی چشام یه نگاهی بهش میندازم به خودم میگم باید یه سامانی بهشون بدم دیگه تا الان یللی تللی بسه!

بازم روانه دهان میکنمش و برنامه هام رو با خودم هه جی میکنم و غرق در افکارم میشم...

 نمیدونم دیگه از الاف(البته الاف الاف هم که نه ولی خب چون کارهای قبلی رو انجام نمیدم یکم سخته) گشتن خسته شدم...

از بس روزااا این و اون رو اذیت میکنم شبا حوصلم سر میره...

همه ملت ارزو میکنن من همه سال کنکور داشته باشم(هررر...هررر)...

کم کم نت هم صداش در میاد...نباید باز برگردم به دوران قبل...

هی میگم نه بزار نیمه مرداد بیاد اونوقت تصمیمم رو مصمم تر میگیرم ...

دو دیقه بعد میگم نه دیگه نیمه مرداد دیره... بسه دیگه...

بعد دوباره یاده خودم میافتم و فکر میکنم اشخاصی و دوستانی از دستم گله مندند.. چرا نمیدونم؟! ولی احساس خیلی بدی نسبت به خودم دارم... احساس میکنم دارم خودم رو بهشون تحمیل میکنم یا رفتار ناشایستی انجام دادم که واسشون خوش نیومده و خودم خبر ندارم یا اینکه...نمیدونم...

ولی این احساس خیلی عذابم میده...دنبال دلیل میگردم همش...

اعتماد به نفسم شده در حده صفر... از صفر هم پایین تر... مینیمومه...مینیموم...

انسان بی اعتماد به نفس یعنی مرده...

من خودم رو ملزم به یه سری شرایط و ضوابط میدونم دوست دارم این سن از جوونیم رو به نحو احسن بگذرونم ولی گاهی نمیشه!احساس های بد درونی و افکار مزخرف هر دیوی رو از پا در میاره دیگه من که اسمم با خودمه...

از اینکه هی خودم و میخورم و نشستم هی میگم من فلان من بهمان من اینطور من اونطور یا همش احساس ضعف دارم . متنفرم!د یعنی چی اخه؟؟!

""یکی از بچه ها میگفت: هر چی بوده تموم شده چه خوب چه بد دلیل نداره تو زانوی غم بغل بگیری""

خدایی من خودم تو کاره خودم موندم... واقعا چرا یکی مثله منه ابله باید یه همچین فکری بکنه؟!

 اما راه چارش رو میدونم یکم فرصت میخوام و یکم جسارت.

واسه ادامه بعضی از کارهام  احتیاج به راه حل محکم دارم...چیزی که اخرش یه چیزی دستت رو بگیره نه صرفا وقت تلف کردن باشه!

گاها خودم رو با بعضیا میسنجم... در عین خوب بودن دوست دارم بهشون برسم و در عین بد بودن ازشون حذر میکنم ... چون حرف مشترکی بینمون نیست...

کم کم سعی میکنم بعضی دوستام رو فاکتور بگیرم و ترجیح میدم بیرون پرانتز نگهشون دارم...

سعی میکنم بیشتر به ارتباطات روزمرم سامون بدم و بعضی هاش رو یکم کمرنگ کنم...

بعضی حساسیت ها و وسواس های درونی باید دور ریخته بشه و بعضی احساس ها و عواطف کمرنگ...

من دلم هوس یه سفر مشت کرده...یه جایی که یه حال اساسی بکنم...

گاها هر کی از دوستان تماس میگیره باهام بهم میگه چه عجب سفر نیستی!دلم میگیره...

خیلی توقعم رفته بالاهااا و این چقدر بده!

توقع بالا= خود بزرگی= غرور... و من اگه اینجوری بشم خودم و میکشم...

 خب دیگه چوب بستنی که خوردن نداره بسه دیگه...

بستنی هم تموم شد و ذهنه من در عین خالی شدن ولی انگار داره منفجر میشه!

صفحه هم هنوز سفیده!

 امید است که در روزهای اتی این نق و نوق سامانی گیرد!

 

پی نوشت 1: ذهنم بابت یک مسئله اشفته است... امیدوارم به سهولت حل بشه و بره پی کارش و هر چی سو تفاهم به خوبی و خوشی رفع بشه. و نشه که من حالت طبیعی خودم از دست بدم. دعا کنید...(اخه بگو که تو کی طبیعی بودی که حالا باشی بچه پرووو)...

 

پی نوشت 2:همه چیز خوبه اگه ملت بزارن...و هر ثانیه تلنگر نزنن به کاسه کوزمون...

نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  | 


درووووووووود...

به به! به به!!!

سبزه بود و نیز به گل اراسته شد...(اِهم...اِهم...)...

بعد از یه غیبت کبری اومدیم تا غیبت صغری رو شروع کنیم...(هرر..هرر)...

از تاریخ 24/اردیبهشت/87 متاسفانه اینجا حکومت نظامی شد...

دیگه کپک ها داشتن قارچ های چتری میشدن... این بود که دست به کار شدم!

 

خلاصش اینکه  تو این مدتی که من به روایتی همچون اجنه شده بودم خیلی اتفاقات افتاد...

اتفاقاتی که شاید واسم خیلی عبرت انگیز یا بد بود و همینطور اتفاقاته خیلی خوب و به یاد موندنی...

حالا میریم که داشته باشیم برگی چند از روایاته تاریخیِ " سرکار الییه ملک ملوک  تاج السلطنه ندا الدوله قاجاریه"  رو ورق بزنیم:

 

24 اردیبهشت تا تاریخ بعدی(یکم کمتر از اون تاریخ بعدی):

من حدود دو هفته همچون دیوانگان زندگی را به سر بردم...

برام همه چیز سیاه... زشت... تنفر بر انگیز بود...

خیلی ها از من رنجیدن و بعضی ها درک نکردن...

خیلی ها یه طرفه به قاضی رفتن و بعضیا سکوت کردن...

کنار اومدن با خودم رو توی یه لحظه سخت چشیدم( به معنای واقعی قرنطینه)...

یک تیکه از وجودم رو در معرض خطر دیدم... به خاطرش ترسیدم...شاید اگر دیر میجنبیدم از دست رفته بود...

قدر خیلی چیزها رو دونستم...بعضی چیزا رو لمس کردم و قبول کردم ...دوست داشتنم بیشتر شد...

برام تجربه شد که همه زندگی ماه عسل نیست...گاهی اوقات ادم باید خیلی چیزا رو در پی زندگی و ارتباطاتش لمس کنه تا با خوب و بدش اشنا بشه و اونا رو سبک سنگین کنه! به عبارت دیگه اب دیده بشه!

 

اوایل خرداد:

دقیقا مثل پیله کرم ابریشمی بودم که تازه میخواست از پیلش بیاد بیرووون...

همه چیز قشنگ شده بود...ولی حجم و فشار خیلی چیزااا برام سخت بوددد...

توی یه ماه گذشته به راحتی میتونم بگم که فقط و فقط حرص خوردم...فشار درس و کنکور...فشار یه مساله دیگه که تا همون لحظه اتفاق افتادنش منو به معنای واقعی دیوونه کرد...

روز و شبم شده بود... میشه؟ نمیشه؟ اگه نشه من ندا نیستم!خلاصه... اینم حکایتی بود واسه خودش که گفتنش یه طوماره!

14 خرداد:

همزمان با رحلت خمینی  و تعطیلات چند روزه ملت...باعث شد که خانواده گرام تصمیم بر این بگیرن که رخت بر بندند و راهی سفر بشن و بزنن کاسه کوزه منو بشکنن( البته تا قبل از سفر)...ما هم تابع و با خوبی ها و درک بسیار زیاد مادر گرام(قربونش برم الهی) ما هم توشه سفر رو اماده کردیم و همسفر شدیم...

مقاصد  این سفر اول تهران- شمال و بازم تهران بود...

 

18 خرداد:

 اینجا تهران...

اسمان خاکستری... اسمان سیم کشی شده...  خیابونهایی  که اسمونش با سیم های زیاد تزیئن شده...

مترووو...برج میلاد... خیابون ولیعصر...تلپ و تلوپ یه دل کوچیک... احساس بد هیچ بودن ...

حواس پرتی...فراموشی گرفتن واسه یه دقیقه که ندونی دسته راستت کدومه...پارک ملت...  روبه روی تیوی... بستنی برج های خودمون...تجریش... دود... سوزش چشم و گلووو...اینبار حس گرمای دست... سردرد...استرس...احساس گرم...شلوغی...چراغ قرمزهای 104 ثانیه ای طاقت فرسااا و پدر درار... ملت پر جنب و جوش...ملتی که زندگیشون وقف زمان و ثانیه و کاره...ازادی... پارک جمشیدیه... جماران...شریعتی... دو تیکه(هرر...هرر...)... میدون امام حسین (هرر...)...دلهره... ساعت 8:30...رسالت...صدای اذان... سکوت تلخ...قهقهه...کل کل... به اندازه یه چشم بهم زدن... دقیقه 90...دوشنبه...تماس.. ریجکت... ساعت 5...

و...

 اینجا اصفهان...

21 خرداد تا چند روز بعد:

درگیر... بی خواب... استرب(استرس + اضطراب)...سردرد... چشم درد... هوایی... گریه...دپرس...تست...درس... کنکور..احساس خواب و خستگی مضاعف...

27 خرداد:

تولدم بود...19 سالگیت مبارک... من اصلا هیچ چیز نفهمیدم... نه از خردادی که گذشت نه از روز تولدم ... هنوز 19 سالگی رو درک نکردم...همش تو شور و دغدغه بودم...جشن تولده من شبش جالب گذشت... منی که صاحب جشنم بودم اون شب از خواب مردم و خانواده جشنم رو در خواب گرفتن...امسال جشنم با بستنی بود نه کیک...امسال دوتا جشن تولد داشتم هر کدوم هم به نوعی به یاد موندنی...شنبه 1 تیر بود که از ذوق یکی از کادوهام که از اونور دنیا به دستم رسید ذوق مرگ شدم... همیشه وقتی انتظار یه چیز رو نداشته باشی برات غیر منتظرست و با همه چیز برات فرق میکنه... حتی اگه یه شاخه گل باشه!... وای یه حس قشنگ... یه حس...!!! واقعا از گفتنش زبونم قاصره...

4تیر:

یاری رساندن به یکی از دوستان گرام جهت فیش سرسام اور موبایل...

گرفتن کارت ورود به جلسه...

جمعه 7تیر:

روز موعود... روزی که واسش ذله شدم...اون روز صبح یه دوش گرفتم... سعی کردم ارامش داشته باشم...

چهره مامانم و صدای پدرم قوته قلبم بود... اون روز هم تموم شد...ولی تازه بدبختیه من شروع شد...تا نیمه مرداد من خل شدم...

 

الان: الان یک هفته دقیقا میگذره...ظاهرا همه چیز خوبه ولی انگار اینطوری نیست... من خوابم به طور افتضاحی به هم ریخته... خوابم نمیبره وقتی هم میبره کمه کم دو سه بار خواب میبینم که قبول نشدم و با اضطراب از خواب پا میشم...یه چیز دیگه ام از یه دیوونه داره عذابم میده...دل تنگم...دنبال یه برنامه ریزی درست و حسابی هستم جهت گذران این تعطیلات تابستانی...

این بود اندر احوالات این حقیر...

مرسی از حضور سبزتون...

 

نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387  توسط عاقل ترین دیوونه دنیااا  |